شعر و متن عاشقانه

عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد

 بنام انکه اشک راآفرید تا آتش جنگلهای عشق را خاموش کند

زندگی همچون کلافی پیچ در پیچ است که اولش پیچ است وآخرش هیچ است

دوست دارم زیر بارون گریه کنم می دونی چرا؟ چون کسی اشکهامو نمی بینه حتی تو عزیزم

ای بسته به تارو پودم من لایق عشق تو نبودم عشقی که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود

سکوت تنها دوستی است که هرگز خیانت نمی کند

عشق دو دستی تقدیم نمی شود پس برای انکه به دستش بیاری کوشش کن

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را

عشق تنها میکروبی است که از راه چشم سرایت می کند

شمع سوزان توام اینگونه خامو شم نکن در کنارت نیستم اما فراموشم نکن

اگر در خواب می دیدم غم روز جدایی را به دل هرگز نمی دادم خیال اشنایی را

--------------------------------------

امتیاز به این وبلاگ

/ 0 نظر / 5 بازدید