قاصدک ( شعر عاشقانه و غمگین )

قاصدک !

هان ! چه خبر آوردی ؟

از کجا ؟ .. وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی .. اما ، ‌اما ؛

گرد بام و در من

- بی ثمر می گردی !

انتظار خبری نیست مرا .

- نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری !

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،

برو آنجا که تو را منتظرند ،

قاصدک !

در دل من ، همه کورند و کرند !

دست بردار ازین در وطن خویش غریب ..

قاصد تجربه های همه تلخ ؛

با دلم می گوید :

که دروغی تو ، دروغ ..

که فریبی تو ، فریب ..

قاصدک ! هان ! ولی ... آخر ... ای وای !

راستی ؛ آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی !

راستی ؛ آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟!

- در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز ؟!

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز ،

در دلم می گریند.

منبع: دلمردگی ها

/ 2 نظر / 7 بازدید
بارون

سلام دوست عزیز من آپم و منتظر حضور گرمت! راستی لطفا در نظر سنجی وبلاگم هم شرکت کن! [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

امير

می گویید شیشه ها احساس ندارند. ولی هنگامی که با انگشت روی شیشه ی بخار گرفته نوشتم یا حسین آرام گریست يه سري هم به من بزن در پناه حق